نمیدونم چی بگم فقط دوست دارم بنویسم
میخوام گیر بدم به دیناسلام این چند روز تعطیلی که گذشت من زیاد با دوستام جمع بودیم جاتون خالی میشستیم می میدادیم بالا
یک از رفیقام دین و قرآن انکار میکرد یه جور صحبت میکرد و فحش میداد( نه تو عالم مستی)منم ترسیده بودم همش تو دلم میگفتم الان یکمون شبی گاوی گوسفندی الاقی ...میشیم
خدایش وجودمو ترس گرفته بود همش تو دلم میگفتم خدایا من شکر خوردم خدا بیخال تو گوش نکن چی میگه
حالا میخوام بگم چی میگفت شماها هم این حرفا رو تو دلتون بزنین
اول من بهش گفتم بعد انتخابان خیلیا دیگه با خدا قهر کردن اعتقادشونو از دس دادن
یهو شروع کرد (من خالاصه میگم)
اصلا میدونی محمد کی
گفتم کی ؟
گفت محمد یه حشیشی زن باز بود که خیلیم با هوش بود
حشیش میکشید چرت و پرت میگفت بچه هام با سنگ دنبالش میکردن
من فقط سکوت میکردم
خودشو پیغمبر جا زده بود یه مشت آدم احمقم دورش کرده بودن
میخواست با دختر و زنا اهان آهان میگفت این ورد و که همون صیغست بخونین حلاله میگفت خدا گفته
بعد اومد یه کتاب نوشت گفت این کلام خداست.................................
که هنوزم که هنوزه بعد چندین قرن مردم درگیر صحبتاشن
من همش تواین لحضه داشتم بخدا میگفتم شکر خوردم
بعد شروع کرد در مورد سیدا چرت و پرت گفتن میگفت
سیدا میدونی کین گفتم نه
گفت اون موقعه که مسلمانا میرفتن یه جا جنگ وقتی قبیله رو میگرفتن زنایی که شوهراشون تو جنگ
کشته شده بودنو مورد عنایت قرار میدادن بعد میگفتن خدا گفته حلاله زن بیوه
خلاصه دروغ نگم تحت تاثیر صحبتاش قرار گرفتم
همش تو دلم میگم چی این دین و باور کنم من که چیزی ندیدم
خلاصه خلاصه همچی تو وجودم در مورد این دین ۵۰ ۵۰
درگیرم با خودم اساسی